تبليغاتX
نغمه های دلتنگی
نغمه های دلتنگی

از آن پرنده خسته..هنوز خسته ترم من..خدا کند تو بیایی..خدا کند تو بخوانی..نغمه ای از نغمه های دلتنگی

دیگر برای تو هوسم عاشقانه نیست

دیگر تمام خواهش من صادقانه نیست

وقتی که لهجه چشم تو غربتی است

دیگر صدای قلب تو در من ترانه نیست

من نه ، دلم که برایش غریبه ای

دیگر برای یاد تو بند بهانه نیست

دیگر دلم هوای دلت را نمی کند

دیگر غم تو در دل من جاودانه نیست

پس کو؟ کجاست؟ گرمی چشمان مست تو

دیگر نگاه یخ زده ات جادوانه نیست

هرچند جمله های تو گرم و صمیمی اند

دیگر زبان قلب تو با من یگانه نیست

گرچه نشد ببوسمت اما یقین بدان

دیگر لبان سنگی تو دلبرانه نیست

با اینکه شعر های مرا چشم تو سرود

دیگر نوشته های تو هم شاعرانه نیست


نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 20:4 توسط sr| |
 

سلام بازم من اومدم و این بار دیگه اومدم بمونم

این بار دیگه قرار نیست از عشق بگم یه کم قراره حال و هوای وبلاگ عوض بشه البته شاید گاهی هم از عشق نوشتم ولی خوب دیگه عاشق نیستم

دوست دارم بازم عاشق بشم ولی نمیدونم کی دوباره این احساس سراغم میاد

به هر حال این مدت من دو بار دیگه هم رفتم چین و اومدم کشور جالبیه آدماش هم جالبن از پست بعدی سعی میکنم از خاطرات چین براتون بگم امیدوارم خوشتون بیاد و دوباره به وبلاگم بیاد (یعنی من بدقول رو ببخشین)

این مدت یکی دیگه از عمو هام هم فوت کرد یکی از عمو هام که خیلی دوستش داشتم

تو کمتر از ۶ ماه دو تا از عمو هام فوت کردن خدا بیامرزدشون و به خونواده هاشون صبر بده من که هر دوشون رو خیلی دوست داشتم خیلی پاک و مهربون بودن .......

خوب دیگه از مردن نمیگم میدونین من خیلی عوض شدم منی که نمیتونستم بدون فکر اون زندگی کنم این بار آخری که رفتم چین (یعنی حدود ۲۰ روز) شاید حتی یه بار هم یادش نیفتادم

تقصیر من نیست خیلی دروغ گفت بهم خیلی دورنگی کرد خیلی دلم رو شکوند این بار دیگه اگه اونم بیاد مرد مردونه قول دادم به خودم که  جوابش رو نمیدم

آخرین اس ام اس های ما به هم این بود اونم شب رفتن من :

 

من:فقط خواستم بهت بگم که دیگه تو این دنیا کسی نمک نشناس تر و دروغ گو تر از تو نمیشناسم

بهتره بدون پرسیدن چیزی فقط بری همین بای .

 

 اون: چرا نمک نشناس ؟

 

من : سکوت ....................

 

 

نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 17:21 توسط sr| |
 

مرگ عشق

شاید برای خداحافظی خیلی دیره

ولی اگه دیگه نیومدم بدونین که دیگه تو این دنیا نیستم

هدفم خودکشی نبود و نیست فقط میخوام تو وجودم علاقه به اونو بکشم شاید این وسط خودمم قربونی بشم ولی فکر میکنم ارزش داره ...........

این مدت غیبت طولانیم

با هم خیلی صمیمی شدیم

با هم دعوا کردیم و مقصر ۱۰۰ در ۱۰۰ اون بود

کلی منت کشید و اشتی کردیم

من رفتم چین

بعد از ۲۰ روز برگشتم

دوباره دعوا کردیم و باز مقصر اون بود

عموم فوت کرد عمویی که پسر دکترش ۴ سال پیش  تو ۳۰ سالگی تو تصادف فوت کرده بود

همه خانواده عزا دار شد

بعد از ۲ هفته برگشت و ازم ۵ ملیون پول خواست

شک کردم داشتم و ندادم

باهام صمیمی شد

گفتم بهت شک دارم و گفت میدونم

امتحان ارشدداشتم ۲ شب اس ام اس زد که واسم نماز شب خونده و فقط واسه این گفته که بدونم اونم ادمه و دل داره

امتحان دادم نه خیلی خوب نه خیلی بد

ترافیک کاری شدیدی داشتم 

همه مراحل یه قرارداد  مهم اماده بود قراردادی که زندگیم رو عوض میکرد

امشب ۱۲ شب تک زنگ زدم و باز رفت رو ویتینگ

باز خودم رو باختم.................

 بیشتر از همه دلم واسه کسایی میسوزه که با من تو این قرارداد بودن ممکنه تو نیمه راه تنها بمونن  

 

این وبلاگ  اگه امشب که واسه کشتن اون تلاش میکنم خودم هم مجبور به مردن نشم باز هم اپ دیت میشه اگه نشد معذرت میخام که بی خبر از این دنیای رنگی فرار کردم

 

 

                        عیدتون مبارک خداحافظ همه شما مهربون ها       

نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 1:29 توسط sr| |
امروز روز تولد من بود روزی که برای اولین بار چشمهامو تو این دنیا وا کردم

۲۵ آذر ماه سال ۱۳۶۰ ساعت ۵/۷ صبح وقتی که هنوز ۲۵ آذر روز مادر بود یه دختر کوچولوی ۵/۲ کیلوئی با ۴۵ سانت قد به دنیا اومد

روزی که به دنیا اومدم حرف زدن بلد نبودم (مثل همه بچه های کوچولو) ولی با تنها کاری که بلد بودم یعنی گریه شروع کردم به داد زدن که آهای من اومدم ....من اومدم .....

میخواستم بگم میدونم تو این دنیا قراره روزهای خوب و بد داشته باشم ...

میدونم قراره گاهی از ناراحتی زار زار گریه کنم گاهی از خوشحالی از ته دل بخندم

میدونم قراره واسه خودم هدف هایی داشته باشم و واسه رسیدن به اونها تلاش کنم و بجنگم میدونم قراره گاهی شکست بخورم و گاهی پیروز باشم

میدونم ..............

ولی با این حال با همه این سختی ها مشکلات اینم خوب میدونم از اینکه اومدم کنارتون از اینکه شدم دختر کوچولوی شما خیلی خوشحالین میدونم که حاضرین هر وقت داشتم زمین میخوردم نگهم دارین یا اگه دیر رسیدین و زمین خورده بودم کمکم کنین تا دوباره پاشم میدونم انقدر دوستم دارین که همیشه عشقتون برام بزرگترین قوت و حامی میشه میدونم.........

میخواستم بگم منم خیلی دوستتون دارم و اومدم تا با کمک خدا و شما فرشته های مهربون زندگیم نقش سرنوشتم رو تو دنیا بازی کنم

اومدم زندگی کنم اومدم تلاش کنم برای همیشه بهتر بودن برای اینکه همیشه بتونید بهم افتخار کنید اومدم برای خوبی ها برای اینکه بتونم یه رد پا از خوبی تو این صحنه جا بگذارم

اومدم عاشق بشم زندگی کنم برای خوبی ها بجنگم مهربونی ها رو کمک کنم تا روزی که نقشم رو این کره خاکی تموم بشه و کوچ کنم به جایی که باید برم

امروز بیست و پنجمین سال زندگیم شروع شد بیست و پنجمین سالی که باید از فرشته های زندگیم پدر و مادرم تشکر منم و بگم دوستشون دارم

از هفتمین سال زندگیم خدا یه فرشته مهربون دیگه هم کنارمون فرستاد فرشته ای که انقدر خوبه که همه خوبی های دنیا پیشش کم میارن برادر مهربونم به اندازه همه ذرات دنیا دوستت دارم 

فقط یه آرزو دارم روزی که به این دنیا اومدم گریون بودم و با زبون گریه هزار هزار حرف میگفتم  ولی همه با لبخند نگام میکردن

میخوام روزی که میرم انقدر خوب زندگی کرده باشم که همه با گریه هاشون از رد پای خوبی هام بگن و من با لبخند نگاشون کنم

تا یادم نرفته از همه نظرات خوبتون ممنونم از این هفته میخوام هر هفته با یه شعر یا مطالب خوب و جالب آپدیت کنم خوشحال میشم مثل همیشه کنارم باشین

در ضمن باز هم تولد من یادش رفت ........

 

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 23:41 توسط sr| |
 

سلام به همه شما دوستهای خوب و همیشگی خودم

میدونم از دستم عصبانی هستین که چرا آپ دیت نمیکنم و چرا به وبلاگ های قشنگتون نمیام و یه رد پایی از خودم جا نمیگذارم درسته کاملا حق دارین ولی باور کنین این مدت خیلی سرم شلوغ بود خیلی اتفاق های زیادی برام افتاد یه نمونش اینکه کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی قبول شدم و این رفت و آمد به اون شهر برای ثبت نام و درخواست انتقالی و ....کلی وقتم رو گرفت هنوزم که هنوزه معلوم نیست برم یا نه امروز فقط اومدم اینجا تا از همتون معذرت بخوام و بگم اگه بشه ان شاالله همین چهارشنبه با یه شعر جدید و کلی حرفهای قشنگ بر میگردم و حتما وبلاگهای تک تکتون میام و جواب محبت هاتون رو میدم فقط تو رو خدا دعام کنید بتونم انتقالی بگیرم  

 

 

نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 15:8 توسط sr| |

با دلتنگی های همیشگی اومدم تا درد دل کنم

امشب از اون شبایی که خیلی دلم گرفته دارم به زندگی فکر میکنم به اینکه واسه چی باید زنده باشم به انکه اصلا مفهوم دوست داشتن چیه مفهوم فداکاری گذشت خوبی بدی اصلا اینه چی اند؟

چی ان غیر از یک سری تعریفها واسه احساس هائی که از محیط میگیریم

واسه هر کی که درد دل میکنم نصیحتم میکنه یا میگه بی خیالش شو یا....

یکی از کتابهای که خوندنش خیلی رو زندگیم تاثیر داشته و شاید صد بار خونده باشم و هنوزم میخونم  کتاب شازده کوچولو اگزوپری اگه هنوز نخوندینش حتما بهتون توصیه میکنم بخونین

 

آدمها بزرگ که میشن یادشون میره وقتی بچه بودن چه آرزو هائی داشتن

اکثر بچه ها عشق نقاشی کشیدن رو دیوار یا شن بازی تو ساحل با لباس رو دارن یا هزار تا آرزوی ممنوع اعلام شده از طرف بزرگترها گاهی با اینکه میدونن اگه با لباس تو ساحل شن بازی کنن تنبیه میشن باز وقتی به ساحل میرسن انقدر ذوق میکنن که تنبیه یادشون نمیاد ولی همین بچه ها وقتی بزرگ میشن به بچه هاشون میگن شن بازی نکن لباس هات کثیف میشه رو دیوار نقاشی نکش دستاتو به دیوارا نزن تازه نقاشیشون کردیم و....

حالا  ربط این موضوع با حرفهای من :

نمیدونم چرا آدهما وقتی مشکل یکی دیگه رو میشنون یادشون میره که یه روزی خودشون این راه رو رفتن یا ممکنه برن و شروع به نصیحت میکنن

واقعا چرا وقتی بچه بودن انقدر پاک و صادقانه است همه اصرار دارن ادای آدم بزرگ ها رو در بیارن؟

الان یه ماهه که کشیدم کنار به این امید که یه روز برگرده هزار تا راه حل پیدا کردم واسه فراموش کردن همه چیز ولی نمیشه من ازش یه بت ساختم یه بت که هیچ تبری نتونسته بشکوندش

چی کار کنم ؟ نصیحت های آدم بزرگ ها رو نمیخوام ازتون کمک میخوام ..............

 

نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 0:47 توسط sr| |
بعد ازیک غیبت طولانی برگشتم از روزائی که آخرین یادداشت وبلاگم نوشتم چیزی یادم نمیاد

فقط میدونم حالم خیلی بد بود یک سقوط وحشتناک به دنیای تنهائی و بی خبری داشتم میخواستم

یا بهتر بگم حتی امکان داشت خودکشی کنم داشتم اتفاقهائی رو تجربه میکردم که حتی

خوابشون هم برام وحشتناک بود چند روز پیش با یکی از دوستان قدیمیم صحبت میکردم

که تو اون دوره تنهائی خیلی با من تماس گرفته بود میگفت خدا رحم کرد که بلائی

سر خودت نیاوردی از حرفهائی که زدم یا جاهائی که رفتم حتی اینکه چطور شد که

حالم انقدر بد شد که رفتم زیر سرم حتی یه سایه هم تو ذهنم نمونده ولی به هر حال

الام زندم و این مدت بی خبری کتابهائی که بعد از اون چند روز خوندم و صحبتهای یکی

از دوستای خوبم باعث شده بعضی چیزها رو بهتر درک کنم میدونم خیلی بهم سر زدین و

دیدین خبری ازم نیست ازتون ممنونم امیدوارم بعد از این بتونم زود به زود اپدیت کنم .

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 10:30 توسط sr| |
 

ميرسد روزی که بی من روزها را سر کنی

ميرسد روزی که بی من مرگ عشق را باور کنی

ميرسد روزی که بينی خفته ام من در مزارم

ميرسد روزی که شايد بشکنی از اين شکستم

تکسوار عشق من ای ناجی احساس من

کاش ميماندی برايم کاش ميماندی برايم

 

با اينکه داری روحم رو عذاب میدی  بازم عاشقتم ميدونم اينها رو نميخونی امشب دارم ميرم برای هميشه ميرم از ين دنيا از اين  آدمهاش خسته ام از دروغ ها خسته ام از اينکه به اون چيزهائی که باور داری تو يه لحظه باورت رو ببازی خسته ام از اين که هيچ کسی نباشه که بتونی روش حساب کنی خسته ام

خدا جونم من ديگه خيلی گستاخ شدم تو منو نميخوای ببری پيش خودت من با پای خودم ميام ميام تا به خودت  شکايت بکنم تاوان اينکه ۳ سال يکی رو هميشه بگذاری بهترين جای دلت اينه ؟

تو يکی از کتابهای صادق هدايت خوندم خودکشی چيزی  نيست که تصميمش رو بگيری چيزيه که تو خون بعضی ها هست !!!

چون اين احتمالا اخرين پست منه یه پست ديگه هم واستون ميذارم معذرت ميخوام اگه جواب محبت های پاکتون رو نتونستم بدم ميبينين که اصلا وضع روحی خوبی ندارم

نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت 10:28 توسط sr| |

باز امشب دل من گرفته  ميدونين آدم بعضی وقتها با اينکه شعار ميده که ديگه همه چيز تموم کرده بازم لحظه هايی پيش مياد که ياد گذشته به دلش چنگ ميزنه امشب ميدونم که ديگه راه بازگشتی نذاشتم بمونه شايد به خاطر اينه که بيشتر دلم ميگيره موفق شدم بعد از يه ماه اصرار از من و طفره رفتن اون بالاخره دفترم رو ازش بگيرم ولی از لحظه ای که گرفتم بغض داشت خفه ام ميکرد رفتم بيرون واسه ۴شنبه سوری کلی هم خنديدم و خوش گذشت ولی همين که برگشتم باز دلم گرفت ميدونم فکر ميکنه من نميخوام  ولی فرقی به حالم نميکنه حداقل اينجوری غرورم رو بيشتر از اين  له نميکنم ميدونم برنميگرده يا دوستم نداره يا اون غرورش رو بيشتر از من دوست داره منم نميرم سراغش به همين راحتی همه چی تموم ميشه و اينبار جدی جدی تموم ميشه و تاريخ پايانش ميشه ۲۳/۱۲/۸۴                     

    خداحافظ ای تنها عشق من ......

تنها و منتظر

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 11:57 توسط sr| |
چه کنم با اين دل لجباز با اين دلی که حرف گوش نميده درسته ۲ روز گذشت از روزی که کشيدم کنار دو روزی که خوب مقاومت کردم نميدونم چی ميشه بهش گفتم که دفترم و پس ميگيرم از ارزوهای قشنگی که داشتم نوشتم از روزهای که داشتيم از خاطره ها شعرهائی که واسش گفتم و اخرش نوشتم که کاش هيچوقت نوشته هامو نمی خوندی چون با خوندنش همه چی تموم ميشه
وقتی گرفتش پرسيد بايد پسش بدم ؟گفتم اره
ولی خبری ازش نيست.


چی کار کنم ميخوام اونم حرفاشو بگه تا نشنوم نميتونم .............

نمیدونم مفهوم این سکوت چيه نميدونم چی کار کنم.............

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1384ساعت 11:20 توسط sr| |
سلام من ديگه دارم ميرسم آخر خط خسته شدم ديگه فردا ميخوام ببرم يه دفتری که توش خاطرات ام رو در موردش نوشتم بهش بدم و خداحافظی کنم واسه هميشه نظرتون چيه؟

اين آهنگ افشين رو واسش گذاشتم شنيد خيلی حالش گرفته شد اينجا هم مينويسم :


حالا که رفتنيم با کوله بار خاطره
نميخوام حتی بيای يه لحظه پشت پنجره
اين روزا راه من و تو عزيزم جدا شده
سهم من از عشق تو گريه بی صدا شده

من کاری ندارم با اشکهای تو

من نميميرم ديگه برای تو

من خسته شدم ديگه به جون تو

من ميخوام برم ديگه بدون تو....بدون تو .......

درسته با خوندنش ميفهمی که دوستت داشتم ولی خوب بعضی وقتها قيمت فهميدن اين چيزها خيلی بالاست بهت گفتم تو دفترم نوشتم که روزی که داری اينو ميخونی بايد مطمئن شی که راهی نمونده ............آخره خطه که من دفتر رو بهت دادم خداحافظ
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت 11:3 توسط sr| |

 
دوست داشتم برام دنيا باشی نشدی نتونستی

دوست داشتم عشقم باشی نميدونستی عشق يعنی چی

خواستم عاشقم باشی نتونستی يادم نگرفتی

خواستم اول عاشقم بشی بعد بهت عادت کنم نتونستم نتونستی

ميخواستم تو دريای زندگی قايقم باشی

ميخواستم با قايق تو دنيا رو بگردم قايقت شکسته بود!!!!!!!!!

اومدم اين بار که دلتنگ برگشتی باورت کنم نتونستم



ميدونستم باز يادت ميره دوستم داری شايد هم نداری و داری فيلم بازی ميکنی !!!!!!
ميدونم هيچوقت اينارو نميخونی چون نميدونی حتی اينجا مينويسم دلت پر پر ميزنه يکی از شعرهامو واست بخونم خودت ميگی بهم ميگی بده همه رو خودم ميخونم می دونی تو که شعرهارو نديده عذابم ميدی اگه مطمئن شی دوست دارم چی کار می کنی خدا ميدونه!!!!
شايد پرتوقع شدم نميدونم اگه اره بهم بگين ولی اگه راست باشه حرفات سر اينکه خواستی منو ببينی و من کار داشتم باز غيب نميشدی تو که روزی که برگشتی گفتی تا بهم شب بخير نگی خوابم نميبره چی شد امشب خوابت برد؟ نکنه منتظری من بگم ؟؟؟؟ نه ديگه خسته شدم از اين به بعد منم ميشم مثل خودت اين يه بازيه خوب منم بازی ميکنم اشتباه از من بود که زيادی جديش گرفتم.....


نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت 23:52 توسط sr| |