تبليغاتX
نغمه های دلتنگی
نغمه های دلتنگی

از آن پرنده خسته..هنوز خسته ترم من..خدا کند تو بیایی..خدا کند تو بخوانی..نغمه ای از نغمه های دلتنگی

سلام دوستهای مهربونم از محبت های پاک همتون تشکر میکنم وقتی میبینم با شعرهام تونستم

یه ذره هم شده احساسم رو بهتون منتقل کنم و وقتی که از شعرهام تعریف میکنین واقعا از

خوشحالی پرواز میکنم این شعر هم یکی از شعرهای خودمه دیشب نوشتمش و امشب

تو وبلاگ گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد و تنهام نگذارین

با تو آسمون رو داشتم با تو از عشق مینوشتم

با تو پر بود از ترانه لحظه لحظه های عمرم

چشم من غربت چشماتو صدا کرد             

چشم تو غربت  مهمون دلم کرد              

ای تو تنها راه چاره واسه دردای دل من

داشتنت برام محاله ای تو تنها باور من

توئی اون ترانه ای که تا ابد با دل میمونه

بی تو من یه بی پناهم توئی تنها آشیونه

اومدی مثل مسافر توی جاده های قلبم

خیلی آسون تو گذ شتی از کنار اشک قلبم

یه قناری یه گل یاس میکنم هدیه به چشمات

تا تو هم یادت بمونه این منم همیشه عاشق عاشقه اون ناز چشمات

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 0:15 توسط sr| |

سلام دوست های مهربونم ممنونم ازتون که با اینکه تازه اومدم اینجا تنهام نگذاشتین و نظرهای قشنگتون رو برام نوشتین این یکی از شعرهامه که شبی که خیلی دلم گرفته بود جلوی کامپیوتر نوشتم من خیلی دوستش دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

 

بعد از آن دلشوره های آشنائی

بعد آن دلتنگی دل بهر شادی

بعد آواز دل من از فرار بی صدائی

آمدی ماندی تو در دل همچو آوائی نهانی

بی توامشب من دويدم باز سوی وادی  بی همصدائی

ای تو تنها ياوردل  کاش ميماندی برايم همچو رويائی خيالی

روز من بی تو تبه شد شب من بی همسفر شد

ای تو تنها خواهش دل بی تو اين دل بی ثمر شد

ياد ايام گذشته ياد ان رويای شيرين نهفته

ميزند خنجر به سينه ميچکد اشکی به گونه

ميدهد هر دم عذابم اين که دل را پس فرستاد

آنکه اول در خراجش کوله باری دل فرستاد

شد دل من پاره پاره در غم تو بی وفايم

شد غم تو باوفاتر از خود تو بی وفايم

ای که اشک ديدگانم شد نثارت

ای که دل را تو شکستی زير آوار غرورت

کاش يکشب  ميشنيدی ناله و راز و نيازم

ای خدا تنها ترينم بازش آور من هنوز عاشق ترينم

نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385ساعت 1:18 توسط sr| |
 

پشت ديوار تنهايی ها نشستم

برای تو و قلب پاکم گريه کردم

گفتم يبا ای نازنينم

بيا که ديگر طاقت دوری ندارم

گفتم بيا قفل سکوتم را شکستم

بيا ببين که  دل به آوای تو بستم

گفتم ببين تاج غرورم زير پايت

شد ذره ذره قلب من با آن نگاهت

گر  نرفتم من دو پايم خسته بود

هر چه من فرياد کردم هر دو گوشت بسته بود

نازنين اين دل شکست از جور تو

شور عشق و عاطفه پژمرد از هجران تو

اين منم تنهای تنها خسته از بيداد تو

تو کجايی ؟ بسته اند آنجا مگر چشمان تو؟

.........

نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 2:14 توسط sr| |

با دلتنگی های همیشگی اومدم تا درد دل کنم

امشب از اون شبایی که خیلی دلم گرفته دارم به زندگی فکر میکنم به اینکه واسه چی باید زنده باشم به انکه اصلا مفهوم دوست داشتن چیه مفهوم فداکاری گذشت خوبی بدی اصلا اینه چی اند؟

چی ان غیر از یک سری تعریفها واسه احساس هائی که از محیط میگیریم

واسه هر کی که درد دل میکنم نصیحتم میکنه یا میگه بی خیالش شو یا....

یکی از کتابهای که خوندنش خیلی رو زندگیم تاثیر داشته و شاید صد بار خونده باشم و هنوزم میخونم  کتاب شازده کوچولو اگزوپری اگه هنوز نخوندینش حتما بهتون توصیه میکنم بخونین

 

آدمها بزرگ که میشن یادشون میره وقتی بچه بودن چه آرزو هائی داشتن

اکثر بچه ها عشق نقاشی کشیدن رو دیوار یا شن بازی تو ساحل با لباس رو دارن یا هزار تا آرزوی ممنوع اعلام شده از طرف بزرگترها گاهی با اینکه میدونن اگه با لباس تو ساحل شن بازی کنن تنبیه میشن باز وقتی به ساحل میرسن انقدر ذوق میکنن که تنبیه یادشون نمیاد ولی همین بچه ها وقتی بزرگ میشن به بچه هاشون میگن شن بازی نکن لباس هات کثیف میشه رو دیوار نقاشی نکش دستاتو به دیوارا نزن تازه نقاشیشون کردیم و....

حالا  ربط این موضوع با حرفهای من :

نمیدونم چرا آدهما وقتی مشکل یکی دیگه رو میشنون یادشون میره که یه روزی خودشون این راه رو رفتن یا ممکنه برن و شروع به نصیحت میکنن

واقعا چرا وقتی بچه بودن انقدر پاک و صادقانه است همه اصرار دارن ادای آدم بزرگ ها رو در بیارن؟

الان یه ماهه که کشیدم کنار به این امید که یه روز برگرده هزار تا راه حل پیدا کردم واسه فراموش کردن همه چیز ولی نمیشه من ازش یه بت ساختم یه بت که هیچ تبری نتونسته بشکوندش

چی کار کنم ؟ نصیحت های آدم بزرگ ها رو نمیخوام ازتون کمک میخوام ..............

 

نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 0:47 توسط sr| |

 

 

 

 

من نه طرفدار فلسطینم نه لبنان نه اسرائیل شاید از جمله کسانی باشم که گاهی از کمک های ایران به فلسطین و حزب الله لبنان شدیدا انتقاد میکردم

من یک ایرانی ام نه اسرائیلی نه فلسطینی نه لبنانی نه آمریکائی و نه . . . .

من یک انسانم از دیار شاعری که شعرش رو سر در سازمان ملل نوشتند

بنی آدم اعضا یکدیگرند         -----------        که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار ------------   د گر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی     -----------     نشاید که نامت نهند آدمی

 من یک انسانم و به حکم انسانیت تحمل دیدن جنایاتی که در لبنان اتفاق می افته رو ندارم من این مطلب رو تو وبلاگی با آدرس  زیر  دیدم و به نظرم خیلی جالب اومد    http://www.dreamlandblog.com/2006/07/14/i/06,29,21/                       

ولی روی سخن من با همه است نه فقط اسرائیل

به خیالتان پیروز خواهید شد. خون برای چشمان شما عادی‌تر از پرواز ماه است بر آسمان. قلب‌هایتان آنقدر سنگی است که نمی‌دانید به قتل زندگی کمر بسته‌اید. بی‌شک روزی کودکان رام‌الله و غزه برای فرزندانشان داستان موشک‌های شما را خواهند گفت. زیادند کسانی که جنایت‌های شما را نظاره می‌کنند، بیشتر حتا از هولوکاست. شما که خود قربانی هولوکاست بودید مجری جنایت‌هایی احمقانه‌تر شدید.

قلب من چیز زیادی از عمق ماجرا نمی‌داند. کسانی که باید در آینده روایت کنند این روز‌ها با سر و صورت خونین در بیمارستان‌ها بستری هستند. داستان شما را دختران اورشلیم روایت خواهند کرد که قبل از انکه عاشق شوند در خون موشک‌های شما غلطیدند. داستان شما، داستان مرگ است در برابر زندگی. آه اگر می‌دانستید چگونه باید زیست به دنبال چند وجب خاک و مرزی نامعلوم دستان خود را خونین به قتل هم‌نوعانتان نمی‌کردید.

آنقدر گم شدید در مرز و سیاست و لابی‌های پرقدرتتان که یادتان رفت از چه روی نفس می‌کشید و از یاد بردید چند نفر را با موشک‌هایتان کشتید. شاید فکر کردید به روی خون انسان‌هایی چون خود می‌توانید شهرک‌های بی‌هویت بسازید، اما بدانید همانطور که آنان نتوانستند به روی جنازه‌های هولوکست بزیند شما هم نخواهید توانست به روی خون جوانان غزه زندگی کنید. گاهی باید به عدالت خدا شک کنیم، گاهی باید به خود خدا شک کنیم.

باشد تا تاریخ خود برایتان گواه باشد که چه مقدار مرگ را به زندگی ترجیج دادید و خود سرانجام قربانی آن شدید. افسوس تاریخ بر شما باد که فراموش کردید برای زیستن هیچ مرزی نیاز ندارید، شاید کسی نبود تا در گوشتان بخواند برای زندگی تنها یک قلب لازم است. نفیر موشک‌های شما در گوش کودکان اورشلیم و جنوب لبنان گرچه آواز مرگ خواند اما شما خود صدای آن را نشنیدید، بدانید تا آن خاک رنجور بی‌مرز به روی کره‌ی خاکی باشد، و تا دنیا، دنیاست، صدای نفرت گلوله‌های شما در گوش تاریخ خواهد پیچید. شمایی که زندگی را کشتید، شمایی که زندگی را شرمسار وجود خود کردید.

نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 0:47 توسط sr| |
من حافظ رو خيلی دوست دارم هر وقت دلم ميگيره ميرم سراغ حافظ امروز يکی از شعرهای حافظ رو براتون مينويسم که يه بار واسم خوندش همون تکه هايی رو که واسم خوند مينويسم به خاطر اينه که شعر ناقصه

ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآئی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پاياب شکيبائی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی ياد توام مونس در گوشه تنهائی
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آنچه تو انديشی حکم آنچه تو فرمائی

منتظر نظراتتونم تنهام نگذارين
نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 23:39 توسط sr| |
 

سلام این اولین پست من تو بلاگفا است قبلا تو پرشین بلاگ بودم ولی با تعریف هائی که

از بلاگفا شنیدم تصمیم گرفتم کوچ کنم اینجا البته کل مطالب وبلاگ پرشین بلاگم رو اینجا

منتقل میکنم امیدوارم که خوشتون بیاد و تنهام نگذارین

نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 19:56 توسط sr| |