از آن پرنده خسته..هنوز خسته ترم من..خدا کند تو بیایی..خدا کند تو بخوانی..نغمه ای از نغمه های دلتنگی
قرار بود تو این پست براتون یکی ازشعرهامو بنویسم ولی وقتی این مطلب رو دیدم دلم نیومد ننویسمش شاید خیلی هاتون اینو قبلا دیده باشید ولی باز برا اونهائی که ندیدن این پست نتایج تحقیقات گروهی متختصصه که از بچه های خردسال پرسیدن عشق یعنی چی؟ جوابها واقعا جالبه امیدوارم خوشتون بیاد : ریکا ۸ ساله: مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمیتونه خم بشه و ناخن های پاش رو لاک بزنه پدربزرگم همیشه این کارو براش میکنه حتی الان که دستهاش آرتروز گرفته این یعنی عشق کارل ۵ ساله: عشق وقتیه که دختر عطر میزنه و پسر اودکلون و با هم میرن بیرون تا همدیگه رو بو کنن دنی ۷ ساله :عشق یعنی وقتی مامانم برا بابام قهوه درست میکنه ولی قبل از اینکه به بابابم بده خودش اون میچشه نوئل ۷ ساله :عشق یعنی وقتی به یه پسر میگی از تی شرتش خوشت اومده و اون هر روز اون تی شرت رو میپوشه تامی ۶ ساله:عشق مثل یه پیرمرد و پیرزن کوچولو میمونه که هنوز همدیگه رو دوست دارن حتی بعد از اینکه همدیگه رو خوب شناختن آیلین ۵ ساله :عشق موقعیکه مامان بهترین تکه مرغ رو میده به بابا مری آن ۴ ساله :عشق موقهیکه که سگت میپره بغلت و صورتتو لیس میزنه حتی اگه همه روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی جالب بود نه ؟ حالا سوال من از شما تا حالا عشق رو برای خودتون معنی کردید؟ خدا کنه مثل اون آدم بزرگهای کتاب شازده کوچولو اگزوپری نشده باشیم که نمیتونستن ماری که فیل رو قورت داده بود تشخیص بدن !!!! معنی عشق برای من توئی توئی که موقع رفتنم نگاهم نمیکنی تا اشکهامو ببینی نمیدونی نبودنت برام مثل آخر دنیاست نمیدونی منتظرت بودن برام چقدر سخته نمیدونی هنوزم گاهی با یادت چشمهام بارونی میشه شاید بگی تو که خودت رفتی چرا باید ناراحت باشی ؟ نمیدونم کتاب زهیر پائلو کوئیلو رو خوندین یا نه؟ تو پست های بعدی خلاصه اش رو براتون میذارم من رفتم درست مثل استر تو زهیر تا تو معنی عشق رو پیدا کنی و با عشق سراغم برگردی منتظرتم ...... فقط میدونم حالم خیلی بد بود یک سقوط وحشتناک به دنیای تنهائی و بی خبری داشتم میخواستم یا بهتر بگم حتی امکان داشت خودکشی کنم داشتم اتفاقهائی رو تجربه میکردم که حتی خوابشون هم برام وحشتناک بود چند روز پیش با یکی از دوستان قدیمیم صحبت میکردم که تو اون دوره تنهائی خیلی با من تماس گرفته بود میگفت خدا رحم کرد که بلائی سر خودت نیاوردی از حرفهائی که زدم یا جاهائی که رفتم حتی اینکه چطور شد که حالم انقدر بد شد که رفتم زیر سرم حتی یه سایه هم تو ذهنم نمونده ولی به هر حال الام زندم و این مدت بی خبری کتابهائی که بعد از اون چند روز خوندم و صحبتهای یکی از دوستای خوبم باعث شده بعضی چیزها رو بهتر درک کنم میدونم خیلی بهم سر زدین و دیدین خبری ازم نیست ازتون ممنونم امیدوارم بعد از این بتونم زود به زود اپدیت کنم .
نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت
10:34 توسط sr| |
بعد ازیک غیبت طولانی برگشتم از روزائی که آخرین یادداشت وبلاگم نوشتم چیزی یادم نمیاد
نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت
10:30 توسط sr| |

