از آن پرنده خسته..هنوز خسته ترم من..خدا کند تو بیایی..خدا کند تو بخوانی..نغمه ای از نغمه های دلتنگی
ميرسد روزی که بی من روزها را سر کنی ميرسد روزی که بی من مرگ عشق را باور کنی ميرسد روزی که بينی خفته ام من در مزارم ميرسد روزی که شايد بشکنی از اين شکستم تکسوار عشق من ای ناجی احساس من کاش ميماندی برايم کاش ميماندی برايم با اينکه داری روحم رو عذاب میدی بازم عاشقتم ميدونم اينها رو نميخونی امشب دارم ميرم برای هميشه ميرم از ين دنيا از اين آدمهاش خسته ام از دروغ ها خسته ام از اينکه به اون چيزهائی که باور داری تو يه لحظه باورت رو ببازی خسته ام از اين که هيچ کسی نباشه که بتونی روش حساب کنی خسته ام خدا جونم من ديگه خيلی گستاخ شدم تو منو نميخوای ببری پيش خودت من با پای خودم ميام ميام تا به خودت شکايت بکنم تاوان اينکه ۳ سال يکی رو هميشه بگذاری بهترين جای دلت اينه ؟ تو يکی از کتابهای صادق هدايت خوندم خودکشی چيزی نيست که تصميمش رو بگيری چيزيه که تو خون بعضی ها هست !!! چون اين احتمالا اخرين پست منه یه پست ديگه هم واستون ميذارم معذرت ميخوام اگه جواب محبت های پاکتون رو نتونستم بدم ميبينين که اصلا وضع روحی خوبی ندارم 
نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت
10:28 توسط sr| |
