از آن پرنده خسته..هنوز خسته ترم من..خدا کند تو بیایی..خدا کند تو بخوانی..نغمه ای از نغمه های دلتنگی
نمیدونم مفهوم این سکوت چيه نميدونم چی کار کنم............. باز بغضی در گلو دارم يکی بود يکی نبود
وقتی گرفتش پرسيد بايد پسش بدم ؟گفتم اره
ولی خبری ازش نيست.
چی کار کنم ميخوام اونم حرفاشو بگه تا نشنوم نميتونم .............
دلم از اين دنيا گرفته
كي ميگه عاشقي خوبه؟
كي ميگه عشقها يه رنگه؟
كي ميده جواب اين دلِ شكسته ؟
كي مي مونه پيش من تا ابد,تا هميشه ؟
امروز همه چی تموم شد
ديشب با هم حرف زديم ولی با اس ام اس متنش و مينويسم براتون:
من:سلام اگه ممكنه فردا ساعت 1 ميخوام ببينمت كار واجبي دارم
او:چشم
بعد از يك ساعت
او:شب بخير مشدي
من:مرسي ميدونم اگه ازت بخوام آخرين شب بخير رو با صدات بگي فايده نداره واسه اين نميگم شب بخير
او:مگه چي شده (!!!!!)
من:چيزي نشده ولي ديگه نميتونم جائي باشم كه احساس كنم منو نميخوان
او:كجا ميرين؟
من:جائي نميرم تنهائي خيلي وقته پشت دره
او:إ مباركه......
من:باشه مسخرم كن اشكمو در بيار اينم فداي سرت
او:ببخشيد غلط كردم
من:هنوز تو چشمم بزرگي نگو غلط كردم
او:فداي چشات بشم
من:خدا نكنه فردا رو خواهش ميكنم كنسل نكن
او:چشم .....ي ميشه بمونه عصر ببينيم همو
من:فقط يه ديقه طول ميكشه يه چيزي ميدم بهت و ميرم
او:باشه چشم
من:اين روزا حالم خيلي بده سرم داره گيج ميره
او:نازي ...ام برو بخواب استراحت كن خوب ميشي
او:1 جوك فرستاد
من:مرسي شما بخواب باي
و امروز بردم دفتر و بهش دادم و همه چيز تموم شد به همين راحتي .........ميدونم خيلي تند رفتم تو نوشته هاي دفترم ولي خوب ميفهمه كه چقدر دوستش داشتم خيلی برام جالب بود بدونم وقتی ميخونه دفترم رو قيافش چه شکلی ميشه !!!!!
تنهام نذارين نظر بدين مرسي
اين آهنگ افشين رو واسش گذاشتم شنيد خيلی حالش گرفته شد اينجا هم مينويسم :
حالا که رفتنيم با کوله بار خاطره
نميخوام حتی بيای يه لحظه پشت پنجره
اين روزا راه من و تو عزيزم جدا شده
سهم من از عشق تو گريه بی صدا شده
من کاری ندارم با اشکهای تو
من نميميرم ديگه برای تو
من خسته شدم ديگه به جون تو
من ميخوام برم ديگه بدون تو....بدون تو .......
درسته با خوندنش ميفهمی که دوستت داشتم ولی خوب بعضی وقتها قيمت فهميدن اين چيزها خيلی بالاست بهت گفتم تو دفترم نوشتم که روزی که داری اينو ميخونی بايد مطمئن شی که راهی نمونده ............آخره خطه که من دفتر رو بهت دادم خداحافظ
باز فريادی در سينه دارم
باز هم ندارمت
باز در دل می خواهمت
باز قطره اشکی گره زده
مانده در گوشه چشمی خسته
چشمی خسته از خواهش ها
بر چهرهای خسته از پرسش ها
در تنی خسته از دويدن ها
با روحی خسته از شکستن ها
لبانم باز ميشوند که بگويند برو
ولی افسوس دلم فرياد ميزند که نگو
دوست داشتم برام دنيا باشی نشدی نتونستی
دوست داشتم عشقم باشی نميدونستی عشق يعنی چی
خواستم عاشقم باشی نتونستی يادم نگرفتی
خواستم اول عاشقم بشی بعد بهت عادت کنم نتونستم نتونستی
ميخواستم تو دريای زندگی قايقم باشی
ميخواستم با قايق تو دنيا رو بگردم قايقت شکسته بود!!!!!!!!!
اومدم اين بار که دلتنگ برگشتی باورت کنم نتونستم
ميدونستم باز يادت ميره دوستم داری شايد هم نداری و داری فيلم بازی ميکنی !!!!!!
ميدونم هيچوقت اينارو نميخونی چون نميدونی حتی اينجا مينويسم دلت پر پر ميزنه يکی از شعرهامو واست بخونم خودت ميگی بهم ميگی بده همه رو خودم ميخونم می دونی تو که شعرهارو نديده عذابم ميدی اگه مطمئن شی دوست دارم چی کار می کنی خدا ميدونه!!!!
شايد پرتوقع شدم نميدونم اگه اره بهم بگين ولی اگه راست باشه حرفات سر اينکه خواستی منو ببينی و من کار داشتم باز غيب نميشدی تو که روزی که برگشتی گفتی تا بهم شب بخير نگی خوابم نميبره چی شد امشب خوابت برد؟ نکنه منتظری من بگم ؟؟؟؟ نه ديگه خسته شدم از اين به بعد منم ميشم مثل خودت اين يه بازيه خوب منم بازی ميکنم اشتباه از من بود که زيادی جديش گرفتم.....
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت
امروز اومدی ولی من باز .....نمی دونم چرا با اينکه دوستت دارم اذيتت ميکنم نمی دونم حق با توئه يا من نمی دونم سرت جائی خورده يا واقعا به اين نتيجه رسيدی که نمی تونی بی من باشی نمی خوام باورت کنم ميترسم باورت کنم و باز ببينی برگشتم بکشی کنار تا من بيام دنبال تو........
در افق صحنه هايي از گذشته و زندگي خود را مي ديد كه همچون صاعقه
اي از برابر چشمانش عبور مي كردند.
در هر صحنه دو رد پا روي شن ها مي ديد.
يكی رد پاي خود او و ديگري رد پاي خدايش.
وقتي از صفحهء آخر آسمان مي گذشت به عقب باز گشت. به رد پاهاي روی شن ها نگاه کرد
شگفتا كه در بسياري از مواقع آن هم در سخت ترين و غم انگيز ترين لحظه
هاي زندگيش تنها يك رد پا وجود داشت.
از اين موضوع عميقآ متاثر شد و از خداي خود پرسيد:
خداوندا تو گفته بودي تا هر زمان كه پيرو تو باشم مرا در راه زندگي تنها
نمي گذاري و همواره همراهم خواهي بود.
اما امروز ديدم كه در سخت ترين زمان هاي زندگيم تنها يك جفت رد پا
وجود داشته است.
نميدانم چطور در چنين لحظه هايي كه بيشترين احتياج را به تو داشتم
مرا تنها ميگذاشتي..؟خداوند به لطف و مهرباني پاسخ داد:
فرزندم من تو را دوست دارم و تو را هرگز تنها نميگذارم.
آن زمان ها و در لحظه هاي رنج و سختي كه تنها يك جفت رد پا ديدي،
آن رد پاي من بود كه تو را در آغوش گرفته بودم و در
مسير زندگي به جلو ميبردم
ماجرا از چه قرار است ؟
ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حاليست
ميچکد شير هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شيوه گری هر مژه اش قتالسيت
ايکه انگشت نمائی به کرم در همه شهر
وه که در کار غريبان عجبت اهماليست
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نيت خير مگردان که مبارک فاليست
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون ناليست
حالا شما بگين اين که حافظ گفت يعنی چه؟ يعنی من چه کنم؟
چی بگم هر چی بگم فايده نداره غم عالم توی قلبم جا گرفته
بين ما هر چی بوده تموم شده عشق اين دوره چه بی دووم شده
کسی که زندگيشو باخته تو نيستی اونکه با رنگ و ريا ساخته تو نيستی
اون منم تنها ترين تنهای دنيا اونکه خوب و بد و نشناخته تو نيستی
گوگوش
شايد حتی باور نداری که واسم مهمی آخه دوستت دارم هم با طعنه و خنده بهت می گفتم
شايد فکر ميکنی دارم فيلم بازی ميکنم آخه اونکه عاشقه بايد ناراحت باشه و بهش بد بگذره وقتی عشقش نيست ولی من به قول تو نيستی خيلی بهم خوش ميگذره که دارم ميگردم و ميگم ميخندم!!!!!!!
نه ديگه بچه نميشم ديگه عاشقت نميشم
ديگه رات نميدم اينجا توی اين قلب قشنگم
برو برگرد به همون جا نيا پيش دل تنگم
نمی خوام پيشم بمونی بی تو من توی بهشتم
فقط می خوام بهت بگم ديگه حتی عشقت هم نمی تونه تو رو تبرئه کنه !!!!
نمی دونم چطور ميتونه تحمل کنه ميدونم که ديوونم اگه ديوونه نبودم فکر نميکردم شايد دارم چرت و پرت ميگم بازم نميدونم از همه فرار می کنم دوباره شدم همونی که از عشق چيزی نميفهميد ميدونين خسته شدن يعنی چی يعنی اينکه انقدر منتظر بشی که ديگه معنی انتظار هم يادت بره اين که ديگه نا نداشته باشی حتی بهش فکر کنی اينکه هر دری بزنی آخرش ببينی همون جای اولی اشتباه نکنين اگه بهم ميگفت دوستت ندارم پاکش ميکردم هر چقدر هم که سخت باشه ولی عذابم ميده بهم ميگه دوستت دارم نيستی دلم واست تنگ ميشه ولی خودش کم پيدا ميشه ميگم فقط ازت توجه ميخوام ميگه چشم ولی انگار بخوای يکی رو مسخره کنی باز غيب ميشه به خدا نمی فهمم
اين تيکه رو واسه اون مينويسم با اينکه ميدونم نمی خونه چون اصلا نميدونه من وبلاگ دارم
يادته ماه من بودی منم ستاره تو
يادته قرار بود تا ماه به ستاره شب بخير نگفته ستاره نخوابه !!
يادته عزيز دلت بودم يادته يکی يدونت بودم؟
يادته ميگفتی بی تو دلم ميگيره
يادته گفتی تنهات نذارم اهت ميگيره!!
ببين کی بود که تنها گذاشت اون يکی رو
ببين مثل ماه شدی که فقط يه شب تو ماه کامله
ديدی ستاره شدم هر شب بودم تو اسمونت
گفتم بهت خسته شدم ديگه ميخوام ماه باشم
گفتی بيا بالا جای من مال تو
باشه من ماه شدم ولی تو ديگه ماه هم نبودی
يادته اهنگ ايمان مال من بود تو ميخونديش واسم
ميگفتی ميميرم برات نخواستم بميری تو زنده ات اين بود اگه بميری چی ميشی
ميگفتی من ميشکنم دلت رو چی شد دل کی شکست؟
نکنه دست پيش و گرفتی تا پس نيفتی يه وقت !!
خسته شدم از همه چی از همه کس از اين روزگار لعنتی
نميدونم چرا !؟
ياد اون گذشته ها که می افتم دلم تير ميکشه ميدونم اينم ميگذره انقدر دوستت داشتم که خيال ميکردم نباشی اخر دنياست ولی نيستی و همه چی سر جاشه باز من همون ام باز به موقع صبح ميشه بهم نميزنی شب بخير نازم! شب بخير ستاره کوچولوی من! شب بخير عزيز دلم!!! حتی نميگی آهای شب بخير ! ديگه نمیپرسی بدون شب بخير خوابيدی؟ ولی من بازم خوابم ميبره فقط گاهی ميپرسم
از خودم اونی که ميگفت هميشه به يادمه اونی که حتی الان که پيداش نميشه حالم هم نميپرسه!!!چرا گلايه ميکنه که بی وفا شدی ديگه حال منم نمی پرسی !اون که ميدونه دوستش دارم چرا عذابم ميده چطوری بدون شب بخير من ميخوابه همونی که نصفه شب بهم ميزد فقط خواستم بدونی به يادت بودم .اصلا دوستم نداره؟ خوب چرا واسه هميشه نميره چرا تا ميام فراموشش کنم باز دوباره پيداش ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟ 
اين دل خسته من تک و تنها نشسته بود
يکی اومد سر راش
گفت بيا همسفر بشيم
بيا تو راه زندگی يار و همنفس بشيم
بيا مهربون باشيم مثل دو تا قمری توی يه قفس بشيم
گفت بده من اين دلت رو
ميذارمش روی چشام
بيا بگير دل منم
فقط بپا که نشکنيش
اومد و شد همسفرم هم قصه شبهای من
لبخند رو لبهای من شوق همه روزای من
صداش برام ترانه بود
چشاش برام يه دنيا بود
نگاه پرغرور اون آخر عشق تو قصه بود
دستای پرتوان اون تکيه گاه یه دل خسته بود
لبخند رو لبای اون قشنگترين منظره بود
چشاش ابی نبود ولی عمق چشاش يه دريا بود
می گفت بهم دوستم داره می گفت که می ميره برام
تموم دنيا يه طرف من يه طرف بودم براش
حرفاش همه افسانه بود
عشقش واسم يه رويا بود
اگه می شد تا يه روزی سر روی شونش بذارم
هق هق چشمهای ترم نثار حرفاش بکنم
تنهام گذاشت رفت پيش دلدار ديگه
بسه دلم عاشق نباش رفت اون پيشه يار ديگه
شايد يه روزی که مياد بشه دوباره عاشقم
اره اينها همه باز ممکنه اما توی يه دنيای ديگه
از امروز ميخوام شروع کنم به تعريف يه قصه قصه ای که اميدوارم واستون جالب باشه اما قبل از شروع بايد ۲ تا کار مهم بکنم اوليش اين که از يه دوست خوب که تشويقم کرد به وبلاگ نوشتن تشکر کنم قبلا هم می نوشتم ولی فقط واسه دل خودم بود می دونستم که حداقل به اين زودی ها کسی نميخوندشون ولی اينکه بدونی می نويسی و چند نفری می خونن نظر ميدن خيلی حسه جالبيه !
دومين کار معرفی نويسنده و نقش اول قصه است نقش های بعدی رو به مرور زمان ميشناسين ولی با اينکه دوست دارم ناشناس بمونم و سعی هم خواهم کرد تو اين مورد ولی واسه اينکه بتونين قضاوت کنين بايد کمی از من بدونين خوب بريم سر معرفی:
من يه دختر ۲۴ سالم دانشجوی ترم اخر کارشناسی... تو يه خونواده نسبتا مرفه بزرگ شدم و از بچه گی هر چی خواستم داشتم از نظر ظاهری بد نيستم هميشه خيلی ها بودن که ميخواستن به خيال خودشون مخ منو بزنن حالا يا به خاطر خودم يا به خاطر موقعيتم !
ولی من هميشه دنبال يه شاهزاده ای بودم که قراره با اسب سفيدش بياد و من عاشقش بشم عشق برام مفهومی نداشت جز تو قصه ها باور نمی کردم چيزی رو دنبال يه ايده ال بودم بذارين رو راست باشم يه دختر يه دنده و لجباز فوق العاده مغرور شايد هم گاهی لوس !!!
ولی حسابی شاد و شوخ و شيطون !!!!
خوب معرفی فکر کنم کافيه بريم سراغ قصه:
شروع قصه بر ميگرده به تقريبا ۲ سال قبل يا دقيق تر بگم :
۳ ام بهمن ۱۳۸۲ روز جمعه
شب قبلش تا دير وقت بيدار بودم قرار بود يه برنامه ای بسازم و بزنم رو فلاپی که صبح بابا با خودش ببره زدم فلاپی رو گذاشتم کنار کيف بابا و خوابيدم نميدونم صبح کی بود که باب زنگ زد فلاپی خراب بوده و گفت اگه ميشه بزن رو يه فلاپی ديگه و بيار صبحونه هم نخوردم با کلی نق زدن حرکت کردم وارد اتوبان شدم داشتم نوار سياوش قميشی گوش ميدادم نميدونم کی يه سمند بدون شماره اومد تو اتوبان و من ازش سبقت گرفتم اونم گازشو گرفت و دنبالم اومد تو اينه ميديدم که داره بهم ميرسه گفتم واه واه بهش برخورد!!!!! راهنما زدم که بيا برو
سبقت گرفت ازم و سر اولين خروجی راهنما زد که ميخواد از اتوبان در بياد گفتم نه بابا چه پر ادعا نکنه انتظار داری دنبالت بيام!!!! راهنما برعکس زدم و رد شدم داشتم به آخر اتوبان ميرسيدم که ديدم با سرعت فلشر زنان رسيد پشت سرم تو اينه ميديدمش اشاره ميکرد که يه لحظه وايسم گفتم نه بابا زوده حالا يه کم ديگه بيا!!!!
ولی نميدونم چرا يه حسی بهم ميگفت خوب نگه دار مگه چی ميشه!!
کشيدم کنار و نگه داشتم اونم ايستاد پياده شد و اومد طرف ماشين انتظار داشتم بياد کنار پنجره ولی يه راست اومد و در بغل رو وا کرد پسره خوش تيپی بود از اون پسرهای سبزه بانمک!!
يه لحظه خشکم زد انگار صد سال بود منو ميشناخت خيلی راحت بهم گفت آفرين عجب دست فرمونی داری! منم خنديدم گفتم مرسی گفت کجا داری ميری خواستم بگم به تو چه!!! ولی نگفتم گفتم کارخونه يادم نيست پرسيد چه کارخونه ای يا نه فقط يادمه که پرسيد خوب من شماره بدم زنگ ميزنی ؟ با دستام اشاره کردم که نميدونم!!! چه بامزه ادای منو دراورد و مثلا عصبانی شد که يعنی چی نميدونم من اين همه راهو فقط به خاطر تو اومدم خواستم بگم خوب نميومدی مگه من گفتم بيا!! بازم نگفتم نميدونم چرا گفتم باشه شماره رو داد اسمش و ايمان گفت بهم !! پرسيد امروز ميزنی؟گفتم سعی می کنم و رفتم
عصری مامان اينها رفتن بيرون من خوابم ميومد خسته بودم نرفتم خوابيدم ولی يکی عوضی زنگ زد و خوابم پريد بيدار شدم حوصله ام سر رفته بود يه هو شماره يادم افتاد نمی خواستم بزنم ولی گفتم يه بار ميزنم ببينم چی ميگه زنگ زدم بدجائی بود گفت نيم ساعت بد ميزنی گفتم باشه ولی نزدم!!!
فرداش به يکی از دوستام که باهاش صميمی ام تعريف کردم گفت خوب با اين دوست شو ديگه تا کی ميخوای هر کی مياد طرفت بگی کيش کيش !!!!اصرار کرد که همين حالا بزن گفتم رسيدم خونه ميزنم اونو که پياده کردم ترافيک بود کلافه شدم ورداشتم زنگ زدم تا گوشی رو ئرداشت گفت بفرما ناهار تو دلم گفتم چه خونگرمه!!!!! .........گذشت امتحانهام شروع شد برف سنگينی باريده بود امتحان ريشه داشتم گفت ماشين نبر من ميام ميرسونمت همديگه رو هم ميبينيم قبول کردم يه نوار عتيقه گذاشته بود !!!و قبل از هر چيزی پرسيد ابروهات رو ورداشتی؟بدجوری خورد تو ذوقم !!!! رسيديم گفت شايد نتونم بيام دنبالت و کلی معذرت خواهی کرد رسيدم دوستم گفت خوب؟اينو دوست داری؟ گفتم نميدونم هنوز!!!!نه زياد!!!!
عصبانی شد که اه بابا سر در نميارم از کارای تو !!!!
پسر مومنی بود !!!! بابش فوت کرده بود تو يه خونواده مذهبی بزرگ شده بود درسته من مکه رفتم ولی نميشه گفت مومنم خدامو دوست دارم باهاش حرف ميزنم نماز ميخونم البته نه هميشه سر وقت و مرتب و....ولی خونواده مومنی ندارم ولی اين مومن بود به موقع نماز ميخوند هيات ميرفت و ......وقتی فهميد منم مکه رفتم چه ذوقی کرد!!!!!
از اون روز به بعد با هم دوست شديم حالا چه اتفاقهايی افتاد تو اين تقريبا ۲ سال بمونه واسه قسمت های بعدی ولی يادتون نره بگين دوست دارين ادامه بدم به نوشتن يا نه؟
من به تو پناه می برم از هر چه ناپاکی و دروغ و رياست در اين دنيای سرگردان به فرمان تو آمدم و به فرمان تو به سويت باز خواهم گشت از تو سپاسگذارم برای نعمت های بی شماری که به من دادی و برای اراده ای که ياريم کند تا آنقدر ناسپاس و گستاخ نباشم که تا خود مرا به سوی خود فرا نخوانده ای و تا زمانی که ماموريت من در اين کره خاکی برای زيستن سرنوشتم پايان نيافته گستاخانه به کنارت نيايم
دوستت دارم ای هميشگی و ای مهربان ترين ياور من
هدفم نوشتن برای تو نبود ولی تا در اول نوشتم خدای من به زور بغض گلويم را فروخوردم
ديدم نهايت بی انصافی و نمک نشناسی است که وقتی هميشه حرفهای دلم را گوش داده ای
حتی يک قسمت هم از تو ننويسم
خدای مهربانم هيچگاه به حال خود رهايم نکن توئی که اميد نااميدانی توئی اگر تو را داشته باشم تنها نخواهم ماند و اگر نباشی تمام دنيا را نمی خواهم
مثل هميشه مثل دعای هر روز
به تو توکل می کنم خدای مهربونم خودت هميشه يار و ياورم باش و کمکم کن به اميد تو.
چه کنم با اين دل لجباز با اين دلی که حرف گوش نميده درسته ۲ روز گذشت از روزی که کشيدم کنار دو روزی که خوب مقاومت کردم نميدونم چی ميشه بهش گفتم که دفترم و پس ميگيرم از ارزوهای قشنگی که داشتم نوشتم از روزهای که داشتيم از خاطره ها شعرهائی که واسش گفتم و اخرش نوشتم که کاش هيچوقت نوشته هامو نمی خوندی چون با خوندنش همه چی تموم ميشه
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1384ساعت
11:20 توسط sr| |
اي خدا دلم گرفته
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1384ساعت
11:17 توسط sr| |
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384ساعت
11:11 توسط sr| |
سلام من ديگه دارم ميرسم آخر خط خسته شدم ديگه فردا ميخوام ببرم يه دفتری که توش خاطرات ام رو در موردش نوشتم بهش بدم و خداحافظی کنم واسه هميشه نظرتون چيه؟
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت
11:3 توسط sr| |
نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت
23:56 توسط sr| |
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت
23:52 توسط sr| |
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384ساعت
23:51 توسط sr| |
شبي بنده اي در خواب ديد كه با خداي خود در ساحل دريا راه ميرود.
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت
23:47 توسط sr| |
حتی يک سلول از سلول هائی که ده سال پيش در بدن تو وجود داشت امروز وجود ندارد ولی تو ده سال پيش را هنوز در خاطر داری
نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت
23:43 توسط sr| |
امروز فال گرفتم از حافظ که نظرش چيه اين اومد
نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت
23:40 توسط sr| |
دلم اندازه اين ابرها گرفته عشق تو خنده از اين لبها گرفته
نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت
23:38 توسط sr| |
نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت
23:35 توسط sr| |
امروز باز دل من گرفته خيلی بده تنها باشی بخوای دردودل کنی ولی اونی که بايد بدونه درددلت رو هيچ وقت ندونه و نخونه اينکه تصميم بگيری حتی بهش فکر نکنی اينکه به خودت قول بدی ديگه يادش نمی افتی و بعد......حتی پيش خودت هم سرافکنده بشی هميشه سعی کردم نپرسم خدايا چرا چون به قول مامانم هميشه خدا يه حکمتی داره ولی اين بار می پرسم چون يه بار يه جا خوندم خدا گاهی منتظره تا صداش کنيم تا بگيم که ديگه نمی تونيم تا بگيم تورو خدا بسه ديگه تا کمکمون کنه خوب منم حالا می گم ميگم خدا جونم آخه چرا نشونش دادی بهم خوب ديدم برام مهم نبود چرا مهمش کردی اخه خدا جونم خسته شدم ديگه حتی نمی تونم کارهاشو معنی کنم حتی نمی دونم منم واسش مهمم يا نه اينو ميدونم اگه دوستم داشت راضی نمی شد عذاب بکشم شايد هم نمی دونه دارم عذاب می کشم شايد وقتی ميبينه هنوز شادم يا بهتر بگم ماسک شادی زدم رو صورتم ميگه دروغ ميگه!!
نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت
14:13 توسط sr| |
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت
20:6 توسط sr| |
سلام
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت
20:4 توسط sr| |
خدای من دلها کجا بی ياد تو آرام می شود و قلب ها کجا بی گرمای نفس تو مطمئن
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت
20:0 توسط sr| |
سلام امروز اولين يادداشت ام رو براتون می نويسم می خوام تو اين وبلاگ خاطرات ام وشعرهام و همه حرفهای دلم رو بنويسم اميدوارم تنهام نگذارين و نظراتتون رو بهم بگين اين يه جور درد و دل يا همون طور که اسمشو گذاشتم نغمه های دلتنگيه اميدوارم با خوندنشون جواب ها و نظراتی رو بخونم که باعث بشه بعضی از رفتار ها که برام قابل درک نیستن برام مفهوم پیدا کنن البته همه سعی خودم رو می کنم تا واستون خسته کننده نباشه مرسی ازتون که می خونینش.
نوشته شده در یکشنبه 11 دی1384ساعت
19:53 توسط sr| |

