تبليغاتX
نغمه های دلتنگی
نغمه های دلتنگی

از آن پرنده خسته..هنوز خسته ترم من..خدا کند تو بیایی..خدا کند تو بخوانی..نغمه ای از نغمه های دلتنگی

دیگر برای تو هوسم عاشقانه نیست

دیگر تمام خواهش من صادقانه نیست

وقتی که لهجه چشم تو غربتی است

دیگر صدای قلب تو در من ترانه نیست

من نه ، دلم که برایش غریبه ای

دیگر برای یاد تو بند بهانه نیست

دیگر دلم هوای دلت را نمی کند

دیگر غم تو در دل من جاودانه نیست

پس کو؟ کجاست؟ گرمی چشمان مست تو

دیگر نگاه یخ زده ات جادوانه نیست

هرچند جمله های تو گرم و صمیمی اند

دیگر زبان قلب تو با من یگانه نیست

گرچه نشد ببوسمت اما یقین بدان

دیگر لبان سنگی تو دلبرانه نیست

با اینکه شعر های مرا چشم تو سرود

دیگر نوشته های تو هم شاعرانه نیست


نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 20:4 توسط sr| |

عشق تو در سینه ام اما لبم گوید برو

    اشک خون در دیده ام اما همی گویم برو

ای عزیز قلب من ای مایه آرام من

 مال من هرگز نشد آن قلب تو دیگر برو

  روزگاری بهترین عشق جهان از آن من بود

عشق من پامال شد زیر دروغت خوب من دیگر برو

اشک چشم از دوریت سیلاب شد

ناله ام فریاد شد ای بی خبر دیگر برو

نیست نایی در دو پایم تا بپوید راه تو

مانده ام در راه ای آرام جان دیگر برو

قلب من بیمار شد افتاد در بستر ولی

       قلب تو ناید به دیدارش نیک میدانم برو.......

۱/۹/۸۶

 

 

نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 15:40 توسط sr| |

 

ای خدا در عجبم من که چرا دوست نداشت

آنکه یک لحظه به جز یاد غمش با دل من کار نداشت

آرزویم که شود نرم دل سنگی او

در غمش شیشه ی دل جرات پروا نداشت

روزگاری بشکست شیشه ی دل با سخنی

این زبان قدرت تقریر جفا نیز نداشت

ای ثمن با تو نگفتم که فقط در گذر است؟

دیدی آمد بگذشت و به غمت کار نداشت ....

 

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 0:59 توسط sr| |

 

It doesn't interest me what you do for a living. 

I want to know what you ache for,and if you dare to dream of meeting your heart's longing.



It doesn't interest me how old you are.I want to know if you will risk looking like a fool for love,for your dream,for the adventure of being alive.



It doesn't interest me what planets are going around the moon.I want to know if you have touched the centre of your own sorrow,if you have been opened by life's betrayals or have become smaller and closed from fear or further pain. I want to know if you can sit with pain,mine or your own,without moving to hide it or fade it or fix it

. 



I want to know if you can be with joy,mine or your own,if you can dance with wildness and let the ecstasy fill you to the tips of your fingers and toes without warning us to be careful,to be realistic,to remember the limitations of being human... 



I want to know if you can see beauty,even when it's not pretty,every day,and if you can find your own life from its presence... 



It doesn't interest me who you know or how you came to be here. I want to know if you will stand in the centre of the fire with me and not go back. 



It doesn't interest me where or what or with whom you have studied. I want to know what sustains you,from the inside, when all else falls away. 



I want to know if you can be alone with yourself and if you truly like the company you keep in the empty moments

 

 

نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 20:8 توسط sr| |
امشب خیلی دلم گرفته نمیدونم چرا ولی گرفته

شاید فقط شاید چون فردا ۳ ام بهمن ماهه یعنی روزی که یه ماجرا درست ۴ سال پیش شروع شد

اون ماجرا خیلی وقته تموم شده خیلی وقته دختر کوچولوی خوش باور قصه بزرگ شده پوست انداخته

خیلی وقته که زخم دلش وصله خورده ولی...

نمیدونم چی بگم فقط یه سوال یه مدتیه که ذهنم رو مشغول کرده

میگن عشق امانت خداست به آدما

آسمان بار امانت نتوانست کشید                        قرعه کار به نام من دیوانه زدند

مگه همه امانت رو به کسی نمیسپارن که امانت دار باشه؟  مگه خدا واسه امانت به این مهمی که آسمون نتونسته بارش رو به دوش بکشه دنبال بنده های امانت دارش نیست؟

یه چیز دیگه: مگه کسائی که عشق رو بازیچه نمیکنن یا تو عشق خیانت نمیکنن امانت دار های بهتری نسبت به کسائی که عشق واسشون یه بازی بیشتر نیست نیستن؟

 

خوب و اما سوال من:

 

چرا دسته اول همیشه تنهان و بیشتر از همون یه بار این امانت بهشون داده نمیشه در حالی که دسته دوم همیشه عاشقن؟

 

لطفا نگین اونا هیچ وقت عاشق نیستن و یا دسته اول واسه همیشه اون یه امانت رو دارن

من میخوام بازم عاشق باشم میخوام باز امانت دار امانتی باشم که فقط آدم جرات قبولش رو داشت

نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 1:8 توسط sr| |
امشب یه شب برفیه شبی که تصمیم گرفتم بازم بنویسم

شاید دیگه سراغم نیاین و نظری واسم ننویسین ولی من باز  میخوام بنویسم میدونم تنهام نمیگذارین

این روزها اتفاقهای خیلی  عجیبی واسم میفته خیلی گیجم خیلی........

این یکی از شعرهای جدیدمه امیدوارم خوشتون بیاد....

 

دلتنگ تو ام یارا افسوس نمی دانی

ویران تو ام یارا افسوس نمی خوانی

با یاد تو خوش بودن آخر که شود راضی؟

با یاد تو و بی تو ! آخر چه شکیبائی ؟

دل را به کجا رانم بی مستی و میخواری

سرمست تو ام یارا ای کاش که باز آئی

این سلسله زلفان با دست بیاشوبی

کاین چشم خمار من با اشک نیالائی

این قلب پریشان را با خنده بیاسایی

وین اشک دو چشمان را با مهر فرا رانی

ای خواب تو تنها یار در بستر تنهائی

ای کاش که بازآیی ای کاش که باز آیی

 

 

نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 0:40 توسط sr| |
خواب و رویا

 

ای مایه آرام من،من دلخوشم با یاد تو

لطفی نما ، همواره شو رویای من

قسمت نشد در زندگی باشی تو هم آوای من

باری بیا در خواب شو ،شاه من و سردار من

عشق تو شد در این سرم پایان رویاهای من

رحمی کن و در خواب شو پایان این آغاز من

عشقت گذشت از سینه ام

ویران نمودی پیکرم سودای من

شد یاد تو،آوای تو ،رنج نهان سینه ام

دیگر نمیخواهم تو را راز دل بیمار من

شاید خدا رحمی کند آرد تو را در خواب من

آخر همین یک چیز شد،از بودنت سهم دل تنهای من

نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 14:57 توسط sr| |
 

سلام بازم من اومدم و این بار دیگه اومدم بمونم

این بار دیگه قرار نیست از عشق بگم یه کم قراره حال و هوای وبلاگ عوض بشه البته شاید گاهی هم از عشق نوشتم ولی خوب دیگه عاشق نیستم

دوست دارم بازم عاشق بشم ولی نمیدونم کی دوباره این احساس سراغم میاد

به هر حال این مدت من دو بار دیگه هم رفتم چین و اومدم کشور جالبیه آدماش هم جالبن از پست بعدی سعی میکنم از خاطرات چین براتون بگم امیدوارم خوشتون بیاد و دوباره به وبلاگم بیاد (یعنی من بدقول رو ببخشین)

این مدت یکی دیگه از عمو هام هم فوت کرد یکی از عمو هام که خیلی دوستش داشتم

تو کمتر از ۶ ماه دو تا از عمو هام فوت کردن خدا بیامرزدشون و به خونواده هاشون صبر بده من که هر دوشون رو خیلی دوست داشتم خیلی پاک و مهربون بودن .......

خوب دیگه از مردن نمیگم میدونین من خیلی عوض شدم منی که نمیتونستم بدون فکر اون زندگی کنم این بار آخری که رفتم چین (یعنی حدود ۲۰ روز) شاید حتی یه بار هم یادش نیفتادم

تقصیر من نیست خیلی دروغ گفت بهم خیلی دورنگی کرد خیلی دلم رو شکوند این بار دیگه اگه اونم بیاد مرد مردونه قول دادم به خودم که  جوابش رو نمیدم

آخرین اس ام اس های ما به هم این بود اونم شب رفتن من :

 

من:فقط خواستم بهت بگم که دیگه تو این دنیا کسی نمک نشناس تر و دروغ گو تر از تو نمیشناسم

بهتره بدون پرسیدن چیزی فقط بری همین بای .

 

 اون: چرا نمک نشناس ؟

 

من : سکوت ....................

 

 

نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 17:21 توسط sr| |
دوستهای همیشه مهربونم سلام

نمیدونم غیبت این بارم خیلی طولانی بود یا نه 

اینبار هیچ قولی نمیدم و حتی نمیگم که بعد از این تو وبلاگ از چی قراره بگم شاید یه روز از عشق بگم یه روز شعر بگم و یه روز دیگه یه مطلبی که اصلا به موضوع اصلی وبلاگ ربطی نداره فعلا نمیدونم کجای دنیام اصلا وجود دارم یا نه ؟ 

به هر حال برگشتم با اینکه نمیدونم چرا و نمیدونم چی بگم  فقط میدونم که دیگه از مرگ نمیترسم

مرگ

 

امروز تو این پست یک شعر کوتاه که نمیدونم از کیه میگذارم  تا سر فرصت از شعرهای خودم براتون بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد  

چشمان زیبای تو را به عشق دعوت میکنم

با آن نگاه نافذت صد جور صحبت میکنم

یک روز عاشق میشوی از التماس و خواهشم

آن روز ای زیبای من من رفع زحمت میکنم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 13:33 توسط sr| |
 

مرگ عشق

شاید برای خداحافظی خیلی دیره

ولی اگه دیگه نیومدم بدونین که دیگه تو این دنیا نیستم

هدفم خودکشی نبود و نیست فقط میخوام تو وجودم علاقه به اونو بکشم شاید این وسط خودمم قربونی بشم ولی فکر میکنم ارزش داره ...........

این مدت غیبت طولانیم

با هم خیلی صمیمی شدیم

با هم دعوا کردیم و مقصر ۱۰۰ در ۱۰۰ اون بود

کلی منت کشید و اشتی کردیم

من رفتم چین

بعد از ۲۰ روز برگشتم

دوباره دعوا کردیم و باز مقصر اون بود

عموم فوت کرد عمویی که پسر دکترش ۴ سال پیش  تو ۳۰ سالگی تو تصادف فوت کرده بود

همه خانواده عزا دار شد

بعد از ۲ هفته برگشت و ازم ۵ ملیون پول خواست

شک کردم داشتم و ندادم

باهام صمیمی شد

گفتم بهت شک دارم و گفت میدونم

امتحان ارشدداشتم ۲ شب اس ام اس زد که واسم نماز شب خونده و فقط واسه این گفته که بدونم اونم ادمه و دل داره

امتحان دادم نه خیلی خوب نه خیلی بد

ترافیک کاری شدیدی داشتم 

همه مراحل یه قرارداد  مهم اماده بود قراردادی که زندگیم رو عوض میکرد

امشب ۱۲ شب تک زنگ زدم و باز رفت رو ویتینگ

باز خودم رو باختم.................

 بیشتر از همه دلم واسه کسایی میسوزه که با من تو این قرارداد بودن ممکنه تو نیمه راه تنها بمونن  

 

این وبلاگ  اگه امشب که واسه کشتن اون تلاش میکنم خودم هم مجبور به مردن نشم باز هم اپ دیت میشه اگه نشد معذرت میخام که بی خبر از این دنیای رنگی فرار کردم

 

 

                        عیدتون مبارک خداحافظ همه شما مهربون ها       

نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 1:29 توسط sr| |
امروز روز تولد من بود روزی که برای اولین بار چشمهامو تو این دنیا وا کردم

۲۵ آذر ماه سال ۱۳۶۰ ساعت ۵/۷ صبح وقتی که هنوز ۲۵ آذر روز مادر بود یه دختر کوچولوی ۵/۲ کیلوئی با ۴۵ سانت قد به دنیا اومد

روزی که به دنیا اومدم حرف زدن بلد نبودم (مثل همه بچه های کوچولو) ولی با تنها کاری که بلد بودم یعنی گریه شروع کردم به داد زدن که آهای من اومدم ....من اومدم .....

میخواستم بگم میدونم تو این دنیا قراره روزهای خوب و بد داشته باشم ...

میدونم قراره گاهی از ناراحتی زار زار گریه کنم گاهی از خوشحالی از ته دل بخندم

میدونم قراره واسه خودم هدف هایی داشته باشم و واسه رسیدن به اونها تلاش کنم و بجنگم میدونم قراره گاهی شکست بخورم و گاهی پیروز باشم

میدونم ..............

ولی با این حال با همه این سختی ها مشکلات اینم خوب میدونم از اینکه اومدم کنارتون از اینکه شدم دختر کوچولوی شما خیلی خوشحالین میدونم که حاضرین هر وقت داشتم زمین میخوردم نگهم دارین یا اگه دیر رسیدین و زمین خورده بودم کمکم کنین تا دوباره پاشم میدونم انقدر دوستم دارین که همیشه عشقتون برام بزرگترین قوت و حامی میشه میدونم.........

میخواستم بگم منم خیلی دوستتون دارم و اومدم تا با کمک خدا و شما فرشته های مهربون زندگیم نقش سرنوشتم رو تو دنیا بازی کنم

اومدم زندگی کنم اومدم تلاش کنم برای همیشه بهتر بودن برای اینکه همیشه بتونید بهم افتخار کنید اومدم برای خوبی ها برای اینکه بتونم یه رد پا از خوبی تو این صحنه جا بگذارم

اومدم عاشق بشم زندگی کنم برای خوبی ها بجنگم مهربونی ها رو کمک کنم تا روزی که نقشم رو این کره خاکی تموم بشه و کوچ کنم به جایی که باید برم

امروز بیست و پنجمین سال زندگیم شروع شد بیست و پنجمین سالی که باید از فرشته های زندگیم پدر و مادرم تشکر منم و بگم دوستشون دارم

از هفتمین سال زندگیم خدا یه فرشته مهربون دیگه هم کنارمون فرستاد فرشته ای که انقدر خوبه که همه خوبی های دنیا پیشش کم میارن برادر مهربونم به اندازه همه ذرات دنیا دوستت دارم 

فقط یه آرزو دارم روزی که به این دنیا اومدم گریون بودم و با زبون گریه هزار هزار حرف میگفتم  ولی همه با لبخند نگام میکردن

میخوام روزی که میرم انقدر خوب زندگی کرده باشم که همه با گریه هاشون از رد پای خوبی هام بگن و من با لبخند نگاشون کنم

تا یادم نرفته از همه نظرات خوبتون ممنونم از این هفته میخوام هر هفته با یه شعر یا مطالب خوب و جالب آپدیت کنم خوشحال میشم مثل همیشه کنارم باشین

در ضمن باز هم تولد من یادش رفت ........

 

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 23:41 توسط sr| |
سلام بچه ها من بالاخره برگشتم خیلی خیلی دلم واستون تنگ شده انقدر که باورتون نمیشه  از این به بعد دیگه قول میدم که مرتب اپ دیت کنم میدونم خیلی هاتون باهام قهرین و دیگه سراغم نمیاین حق هم دارین همش تقصیر خودمه فعلا این مطلب قشنگ رو داشته باشین تا تو اپ دیت های بعد کلی خاطره و شعرهای دوست داشتنی واستون بنویسم راستی حتما تو نظراتتون بگین که قالب جدید وبلاگم خوبه یا قبلی بهتر بود  منتظر نظراتتون هستم البته از همه کسانی که تو این مدت اومدن و نظر دادن و من نبودم هم تشکر میکنم هم یه عالمه معذرت میخوام امیدوارم منو ببخشین

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري

 هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي

 هرگز نگو ‏دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز به چشماني نگاه نکن ‏وقتي قصد دروغ گفتن داري

 هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه

 به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت ‏به ديگري فکر ميکني

قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري

 کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست ‏نده, عشق همیشه سراغت نمیاد

  اگرعاشق كسي باشي حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نميكني ولي اگر فرا موشش كردي تو عاشقش نبودي فقط بهش عادت كرده بودي چون عشق چيزي نيست كه يك شبه بيايد ويك شبه برود و فراموش شود

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

 

نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت 0:14 توسط sr| |
 

سلام به همه شما دوستهای خوب و همیشگی خودم

میدونم از دستم عصبانی هستین که چرا آپ دیت نمیکنم و چرا به وبلاگ های قشنگتون نمیام و یه رد پایی از خودم جا نمیگذارم درسته کاملا حق دارین ولی باور کنین این مدت خیلی سرم شلوغ بود خیلی اتفاق های زیادی برام افتاد یه نمونش اینکه کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی قبول شدم و این رفت و آمد به اون شهر برای ثبت نام و درخواست انتقالی و ....کلی وقتم رو گرفت هنوزم که هنوزه معلوم نیست برم یا نه امروز فقط اومدم اینجا تا از همتون معذرت بخوام و بگم اگه بشه ان شاالله همین چهارشنبه با یه شعر جدید و کلی حرفهای قشنگ بر میگردم و حتما وبلاگهای تک تکتون میام و جواب محبت هاتون رو میدم فقط تو رو خدا دعام کنید بتونم انتقالی بگیرم  

 

 

نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 15:8 توسط sr| |

سلام دوستهای خوب و مهربونم

خیلی شرمنده ام که تو این مدت اپدیت نکردم  راستش چند روزه دو دلم که کدوم شعرم رو براتون بنویسم شعری که با حال و هوای امروزم جور باشه یا شعری که بیشتر از همه شعرهام دوستش دارم همین الام که دارم اینها رو مینویسم هنوز نتونستم تصمیم بگیرم این روزها خوشحالم کسی که عشقم بود اومد گفت نمیخواد منو از دست بده گفت نمیتونه با من قهر کنه گفت که دوستم داره

ولی نمیدونم چرا باورم نمیشه فکر میکنم همش خوابه و بیدار که بشم باز همه چی خراب میشه باورم نمیشه .........

این روزها خوشحالم ولی ته دلم میلرزه نمیخوام باور کنم میترسم  نمیخوام دوباره ناامید بشم هستم ولی با ناباوری برام دعا کنید

بالاخره تصمیم گرفتم شعر تمام شد و براتون میگذارم شعری که بیشتر از همه شعرهام دوستش دارم امیدوارم خوشتون بیاد و باز با نظرهای قشنگتون خوشحالم کنید                                                    (از بالا به پائین بخونین ستونی نوشتم )

 

تپش دل و شوق دیدار                                    برآورم از سینه آه  

اشک چشم از هجر یار                                   که این؟این پایان راه؟ 

بهر وصلت انتظار                                           چشم دوختم در شب به ماه

                   دیگر تمام شد                                              دیگر تمام شد  

 

سوختن همچو پروانه                                    فکر کردن برای تو ؟

بیقراری دل ویرانه                                         بی مهری سزای تو!

و باور من دیوانه                                            اینکه باشم فدای تو  

                دیگر تمام شد                                                دیگر تمام شد

 

مرده مهر سینه مجنون                                   رفت از جانم سوز و گداز

در دل عاشقم نجوشد خون                              ندارم به عشقت نیاز

در من عشق و مهرت کنون                              فاش کنم هر جا این راز  

                     دیگر تمام شد                                        که دیگر تمام شد

 

فرهاد دگر نشکافد کوه                                   شدم با تو من بیگانه

رفت از جان شیدایم روح                                 مهرت در دلم بیخانه

آمدم از جورت به ستوه                                    کنون با این یک ترانه

              دیگر تمام شد                                     هرچه بود دیگر تمام شد

 

نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 19:5 توسط sr| |